پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
311
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
يكى از بزميان شعرهايى را از پرانيخوس « 1 » نامى ( برخى پيريون « 2 » نامى گفتهاند ) خواند كه درباره سركردگانى بود كه به تازگى با ايرانيان جنگ كرده و شكست خورده بودند و شاعر آنان را هجو و ريشخند كرده بود . از اين شعرها پير مردانى كه در بزم بودند برآشفته بر سراينده و خواننده هر دو بد گفتند . ولى الكساندر و جوانانى كه در گردش بودند آن را خوش داشته به خواننده دستور دادند كه دنباله كار را بگيرد . كليتوس كه اين زمان سخت مست كرده بود و خود مرد تندخوى و عنودى بود اين هنگام خوددارى نتوانسته چنين گفت : اين چه كارى است كه يك دسته ماكيدونيان را در برابر دشمنان خود خوار گيريم با آنكه بدبختى دامنگير آنان شده در برابر دشمن شكست يافتهاند ؟ ! من آنان را بهتر از كسانى مىدانم كه بر آنان مىخندند . الكساندر به او تعرض كرده گفت : اينكه كليتوس ترس را بدبختى مىنامد مقصودش سفيدرو نمودن خودش مىباشد . كليتوس عناد را بيشتر كرده چنين گفت : آنچه شما آن را ترس مىناميد همان چيز جان يك پسر خدايان را رها كرد در آن زمان كه او از برابر شمشير سپهردات بگريخت اين در سايه خونهاى ريخته ماكيدونيان و اين زخمهاست كه شما امروز به جايگاهى رسيدهاى كه پدر خود فيليپوس را نپسنديده خويش را پسر آمون مىخوانى ! الكساندر كه اين زمان سخت برآشفته بود چنين گفت : تو اى مرد فرومايه كه اين سخنان را انديشيدهاى و در اينجا و آنجا بگويى و ماكيدونيان را از من بيزار گردانى آيا سزاى خود را نخواهى يافت ؟ كليتوس پاسخ داد : ما سزاى خودمان را از پيش از اين دريافتهايم . اگر پاداش آن كوششهاى ما اين خواهد بود كه مىبينيم خوشا حال آنان كه مردند و زنده نماندند تا ببينند كه چگونه همشهريان ايشان
--> ( 1 ) . Pranichus ( 2 ) . Pierion